تبلیغات
دنیای مطالب طنز ...♬♪...☂ - مطالب ♥شـــــعر طنز♥
تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1391 | 10:45 ق.ظ | نویسنده : ✿SaMa✿ | نظرات

شعر طنز

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او،بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دحتری چون من که خیلی خانمه
بیست و شش ساله ،مجرد،دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم،نبش کوچه،نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام




طبقه بندی: ♥شـــــعر طنز♥،
برچسب ها: شعر،

تاریخ : یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : ✿SaMa✿ | نظرات

دلم انفجاریست ، بمبم تو باش!


دری بسته هستم ، پلمبم توباش!

مرا کشف کن گرچه دور از توام


بیا و کریستف کلمبم تو باش!




طبقه بندی: ♥شـــــعر طنز♥،

تاریخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : ✿SaMa✿ | نظرات
ما ایرانی ها وقتی میخوایم از کسی تعریف کنیم :
عجب نقاشیه نکبت…
چه دست فرمونی داره توله سگ…
چقدر خوب میخونه بد مصب…
چه گیتاری میزنه ناکس…
استاده کامپیوتره لامصب…
موی کوتاه به طرف میاد :چه عوضی شدی…
عجب گلی زد بی وجدان…
بی شرف خیلی کارش درسته…
دوستت دارم وحشتناک…!

اما وقتی میخوایم فحش بدیم:
برو شازده…
چی میگی مهندس…
آخه آدم حسابی…
دکتر برو دکتر…
چطوری آی کیو؟
به به! استاد معظم!
کجایی با مرام؟
باز گلواژه صادر فرمودی؟



طبقه بندی: ♥شـــــعر طنز♥،

تاریخ : دوشنبه 15 اسفند 1390 | 11:03 ب.ظ | نویسنده : ✿SaMa✿ | نظرات

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم شعر سپید باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقیب ، گفتا : کله پ
ا شد
گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی


ادامه مطلب

طبقه بندی: ♥شـــــعر طنز♥،

تاریخ : یکشنبه 11 دی 1390 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : ✿SaMa✿ | نظرات

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم

خرده عقلی

سر سوزن شوقی

اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی می نویسم تکلیف

می سپارم به شما

تا به یک نمره ناقابل بیست

که در آن زندانیست

دلتان زنده شود

چه خیالی چه خیالی می دانم

گپ زدن بیهوده است

خوب می دانم دانشم بیهوده است

استاد از من پرسید

چقدر نمره زمن می خواهی

من از او پرسیدم


ادامه مطلب

طبقه بندی: ♥شـــــعر طنز♥،

تاریخ : شنبه 10 دی 1390 | 11:12 ب.ظ | نویسنده : ✿SaMa✿ | نظرات

  • خوشنویسان
  • بازمانده
  • ضایعات